ییلاق لاک ویلو

جولیا پندلتون خیلی سعی کرد درتیم بسکتبال انتخاب شه ولی نشد.هورا!هورا! میبینی بابا چه جنس خرابی دارم؟

ییلاق لاک ویلو

بابا لنگ دراز عزیز
(جودی در کلاس فرانسه است و این نامه را با مخلوطی از جمله های فرانسه و انگیلسی نوشته است)
چون تا حالا در عمرم ییلاق نبوده ام از برگشتن به پرورشگاه جان گریر و ظرف شویی متنفرم.این خطر وجود دارد که اگر دوباره به آن جا برگردم اتفاق ناجوری بیفتد.چون من اعتقادم را به فروتنی سابق از دست داده ام و می ترسم که یک وقت همه ی فنجان ها و نعلبکی های پرورشگاه را خرد و خاکشیر کنم.
مرا به خاطر کوتاهی نامه عفو کنید.اخبار تازه را نمی توانم برای تان بنویسم،چون الان در کلاس فرانسه هستم و استاد می خواهد فوری مرا صدا کند.
صدا کرد!خداحافظ.
دوستدار همیشگی شما،جودی
30 مه
بابا لنگ دراز عزیز
شما تا حالا محوطه ی دانشکده را دیده اید؟(این صنعت تجاهل العارف است.ناراحت نشوید)در ماه مه مثل بهشت می ماند.تمام بوته هاسرتاسر گل داده اند و درخت ها بسیار زیبا هستند و تازه سبز شده اند.حتی صنوبر های قدیمی به نظر تر و تازه می آیند.چمن ها را جا به جا گل های زردقاصد و صدها دختر در لباس آبی،سفید،صورتی تزیین کرده اند.همه خوشحال و آسوده خاطرندچون تعطیلات نزدیک است و از شوق آن هیچکس به امتحان ها اهمیت نمیدهد و من باباجون از همه خوشحال ترم!چون دیگر در پرورشگاه نیستم.پرستار بچه یا ماشین نویس و کتابدار هم نیستم.البته می دانید که اگر شما نبودید حتما بودم.
من از بابت همه ی بدی های گذشته ام معذرت میخواهم.
از این که به خانم لیپت گستاخی کردم معذرت میخواهم.
از این که به فردی پرکین سیلی زدم معذرت میخواهم.
از این که شکر دان را پر از نمک کردم معذرت میخواهم.
از این که پشت سر اعضای هیئت امنا شکلک درآوردم معذرت میخواهم.
دیگر میخواهم با همه خوب و مهربان و خوش اخلاق باشم چون خیلی خوشحال و خوشبختم.در این تابستان هم شروع میکنم می نویسم و می نویسم و می نویسم تا نویسنده ی بزرگی بشوم.این جایگاه والایی نیست؟آه من کم کم دارم شخصیت زیبا و قوی خودم را می سازم.
همه همین کار را می توانند بکنند.من با این نظریه که بدبختی و غم و ناامیدی قوای اخلاقی آدم را میسازد مخالفم.آدم هایی خوشبخت هستند که وجودشان سرشار از مهر و محبت است.من اعتقادی به افراد بیزار از مردم و مردم گریز(کلمه ی قشنگی است.تازه یاد گرفته ام)ندارم.بابا جون شما که مردم گریز نیستید نه؟
داشتم از محوطه ی دانشکده برای تان میگفتم.کاش شما سری به این جا می زدید تا گشتی این اطراف بزنیم و بهتان بگویم:این جا کتاب خانه است.این جا موتورخانه گازی است.ساختمان سبک گوتیک طرف چپ شما سالن ورزش است.ساختمان کناری اش که به سبک معماری رومی هاست بهداری جدید است.
من خیلی خوب میتوانم راهنمای بازدید کننده ها باشم و همه چیز را بهشان نشان بدهم.یک عمر در پرورشگاه این کار را میکردم.امروز هم تمام روز مشغول این کار بودم.باور کنید راست می گویم.
(سورپرایززززززززززززززززز� �� � به شما بال میده)
آن هم همراه یک مرد!
تجربه ی عالی ای بود!قبل از این در تمام عمرم با هیچ مردی صحبت نکرده بودم(غیر از صحبت های اتفاقی با اعضای هیئت امنا ولی آنها زیاد مهم نیستند)ببخشید باباجون.وقتی راجع به اعضای هیئت امنا حرف میزنم نمیخواهم شما را ناراحت کنم. من شما را واقعا جزو آن ها نمی دانم.شما تصادفی توی آن ها بر خورده اید.آنها معمولاشکم گنده و پرافاده و خیرخواهند و دست نوازش به سر آدم میکشند و زنجیر ساعت شان طلاست.
مثل سوسک های ماه ژوئن می مانند اما این تمثال هر عضو هیئت امنا میتواند باشد غیر از شما.
به هر حال داشتم میگفتم:با یک مرد قدم زدم و صحبت کردم و عصرانه خوردم!با مردی از طبقه ممتاز.با آقای جرویس پندلتون از خاندان جولیا و خلاصه کنم عموی او.(غیر خلاصه اش شاید این باشد که قدش مثل شما بلند است)چون برای کاری تجاری به این شهر سفر کرده بود تصمیم میگرد گریزی به دانشکده و سری به برادر زاده اش بزند.آقای پندلتون برادر کوچک پدرجولیاست.ولی جولیا او را خوب نمی شناسد.انگار وقتی جولیا نی نی بوده عمو نگاهی به او انداخته و از همان موقع از او خوشش نیامده و دیگر هیچ وقت بهش محل نگذاشته است.
به هرحال آقای پندلتون با وقار زیاد در حالی که کلاه و دستکش و عصایش را کنارش گذاشته بود در سالن انتظار نشسته بود و چون جولیا و سالی زنگ هفتم کلاس روخوانی داشتند و نمی توانستند کلاس را ول کنند.این بود که جولیا به اتاق من دوید خواهش کرد عمویش را در محوطه ی دانشکده بگردانم و بعد ار تمام شدن کلاس روخوانی اورا بهش تحوبل بدهم.من هم فقط یه خاطر کمک به او و بدون هیچ شور وشوقی گفتم باشد.چون من علاقه ای به پندلتون ها ندارم.
ولی اتفاقی معلوم شد این یکی مردی نازنین و انسانی واقعی است و اصلا ربطی به پندلتون ها ندارد.خیلی به ما خوش گذشت.آن موقع من آرزو کردم کاش من هم عمویی داشتم.می شود چندوقتی عموی من باشید؟به نظرم بهتر از مادربزرگ بودن است.
آقای پندلتون مرا کمی یاد شما انداخت البته بابا جون شمای بیست سال پیش.میبینید بااینکه ما اصلا همدیگر را ندیده ایم من کاملا شما را میشناسم!
آقای پندلتون قدبلند و لاغر اندام است چهره ای سبزه و لبخند پنهان بامزه ای بر لب دارد که هیچ وقت کاملا آشکار نمیشود بلکه گوشه ی لب هایش چین می اندازد.رفتارش طوری است که فوری احساس میکنی خیلی وقت است او را می شناسی. و خیلی هم اجتماعی است.
ما تمام محوطه رااز ساختمان چهارگوش تا زمین ورزش گشتیم.بعد آقای پندلتون گفت که احساس ضعف میکند و باید عصرانه بخورد(چه فوفول).برای همین پیشنهاد کرد که برای عصرانه به کافه ی جنب محوطه ی دانشکده است.من گفتم بهتر است برویم جولیا و سالی را هم بیاوریم ولی آقای پندلتون گفت دوست ندارد برادرزادهایش زیاد چای بخورند،چون برای اعصابشان بد است.این بود که ما فرار کردیم و پشت میز کوچک و شیک توی ایوان چای و مافین و مربای نارنج و بستنی و کیک خوردیم و چون آخر ماه بود و پول همه ی داشنجویان ته کشیده بود کافه خیلی خلوت و دنج بود و خیلی به ما خوش گذشت.ولی به محض اینکه برگشتیم آقای پندلتون مجبور بود فوری برود که به قطار برسد.بنابراین جولیا را اصلا ندید.جولیا هم به خاطر اینکه گذاشته بودم عمویش زود برود خیلی از دستم عصبانی بود.انگار این عموخیلی پولدار و خاطرش عزیز است.من هم وقتی فهمیدم عمویش پولدار است خیالم راحت شد.چون چای و چیز های دیگر نفری 60 سنت برای مان تمام شد.
امروز صبح(امروز دوشنبه است)سه جعبه شکلات با پست پیشتاز برای جولیا،سالی و من رسید.نظرتان چیه؟هدیه ی شکلات گرفتن از یک مرد را می گویم!؟
خود من هم کم کم احساس میکنم به جای یک بچه ی سرراهی یک دختر عادی هستم.کاش شما هم یک وقتی می آمدید و با من عصرانه می خوردیدتا ببینم از شما خوشم می آید یا نه .اگر خوشم نیاید بد نمیشود؟با این حال میدانم که خوشم می آید.
درود های مرا بپذیرید.
کسی که هرگز شما را فراموش نمیکند،جودی
پی نوشت:صبح توی آینه نگاه کردم و یک چال حسابی روی صورتم دیدم که قبلا هیچ وقت ندیده بودم.به نظرتان از کجا پیدا شده؟
9 ژوئن
بابا لنگ دراز عزیز
روز بخیر!همین الان آخرین امتحانم امتحان اعضاشناسی را دادم و اینک:
سه ماه تعطیلی در ییلاق!
من نمیدانم ییلاق چه جور جایی است.چون تا حالا توی عمرم ییلاق نبوده ام.تا حالا حتی یک ییلاق هم ندیده ام(به جز از پشت شیشه ماشین)ولی میدانم که خیلی از ییلاق و آزادی توی آن خوشم خواهم آمد.
من هنوز هم به زندگی خازج از پرورشگاه جان گریر عادت نکرده ام.هروقت یادم می آید که آنجا نیستم از ترس پشتم می لرزد.احساس میکنم باید تند و تند بدوم و دائم پشت سرم را نگاه کنم تا مطمئن شوم خانم لیپت پشت سرم نیست و دست هایش را دراز نکرده تا مرا بگیرد و دوباره به پرورشگاه برگرداند.توی این تابستان لازم نیست نگران کسی باشم نه؟
اقتدار ظاهری شما اصلا مرا نگران نمیکند.فاصله ی شما از من زیادتر از آن است که بخواهید مرا اذیت کنید.خانم لیپت هم تا آنجا که به من مربوط است برای همیشه مرد و خانواده ی سمپل هم که در ییلاق هستند قرار نیست کاری به سلامت اخلاقی من داشته باشند مگر نه؟آره مطمئنم.من تاحالا دیگر کاملا بزرگ شده ام هورا!
دیگر با شما خداحافظی میکنم تا چمدانم را ببندم و سه جعبه پر از کتری چای و ظروف و کتاب و کوسن را بسته بندی کنم.
ارادتمند همیشگی ،جودی
بعدالتحریر:این هم نتیجه ی امتحان اعضا شناسی.اگر شما بودید فکر میکنید توی این امتحان قبول می شدید؟
ییلاق لاک ویلو
شنبه شب
بابا لنگ دراز عزیز
من همین الان وارد ییلاق شده ام و هنوز اسباب هایم را باز نکرده ام ولی طاقت ندارم صبر کنم تا بهتان بگویم که چقدر از این ییلاق خوشم آمده.این جا عین بهشت است!خانه اش چهارگوش است.ساختمانش قدیمی است مال صد صال پیش یا بیشتر.یک مهتابی بغلش است که من نمیتوانم بکشم و رواق جلویش دارد.این شکلی که من کشیده ام حق مطلب را ادا نمیکند.تصویرهایی که عین گردگیرهای پردار است درخت افراست!و آن هایی که خارخاری و کناره های راه ماشین روست،کاج و شوکران است.خانه روی تپه بنا شده و چشم اندازش فرسنگ ها چمن زار سرسبز است که تا یک رشته تپه ادامه دارد.
کنتیکت این جوری است و از یک سلسله قوس های موجدار تشکیل شده و لاک ویلو بالای یکی از این موج هاست.چندانبار قبلا در جاده بوده که جلوی منظره را می گرفته ولی چندصاعقه ی طبیعت مهربان از آسمان به آنها زده و آنها را سوزانده است.
افراد این خانه خانم و آقای سمپل یک دختر و دو خدمتکار هستند.خدمتکارها در آشپزخانه غذا میخورند و سمپل ها و جودی در اتاق غذاخوری.شما ما امشب ژامبون،تخم مرغ،بیسکویت،عسل،کیک مارمالاد،شیرینی پای،ترشی،پنیر و چای و کلی صحبت بود.تا حالا توی زندگی این قدر به من خوش نگذشته بود.انگار هرچه میگویم برای آنها خنده دار است.فکر کنم برای این است که من تا حالا در ده زندگی نکرده ام و سوال هایم همه اش ناشیانه است.
اتاقی که با علامت ضربدر مشخص شده محل قتل نیست بلکه اتاقی است که من درآن زندگی میکنم.این اتاق بزرگ،چهارگوش و خالی است با مبل های قدیمی قشنگ و پنجره هایی که سایبان سبز با حاشیه ی طلایی دارد.زیر سایبان ها مجبورند چوب بگذارند و اگر دست به آنها بزنید می افتند.یک میز ناهارخوری مربع بزرگ هم هست که من میخواهم تمام تابستان آرنج هایم را روی آن تکیه بدهم و رمان بنویسم.
آه بابا جون!انقدر هیجان زده ام که طاقت ندارم تا روشن شدن هوا صبرکنم و بعد بروم به گردش.الان ساعت 5/8 شب است.به زودی شمع را خاموش میکنم و سعی میکنم بخوابم.صبح ساعت پنج بلند میشویم.نمیدانید چقدر کیف دارد.باور نمیکنم من جودی واقعی هستم.شما و خدای مهربان بیش از لیاقتم به من خوبی کرده اید.من باید آدم خیلی خیلی خوبی بشوم تا بتوانم محبت شما را جبران کنم میخواهم هم بشوم.حالا مبینید.
شب بخیر جودی
بعدالتحریر:باید بودید و آواز قورباغه ها و صدای خوک ها را میشنیدید و ماه نو را می دیدید.من از شانه ی راستم به ماه نگاه می کردم.



نامه های جودی ابوت به بابالنگ دراز


برچسب‌ها: ییلاق لاک ویلو, جودی ابوت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 11:15  توسط آزاده  | 

تا حالا شنیده بودید یکی این همه پشت سر هم بد بیاورد؟


دوشنبه زنگ هشتم
بابا لنگ دراز عزیز
خدا کند شما آن عضو هیئت امنا که روی قورباغه نشست نبوده باشید؟میگفتند آن قورباغه زیر هیکل آن آقا بامبی ترکید.برای همین حتما یک عضو چاق تر هیئت امنا بوده.
یادتان می آید در پرورشگاه جان گریر نزدیک پنجره های رخت شوی خانه حفره هایی بود که رویشان را با نرده های مشبک گرفته بودند؟هر سال بهار که فصل قورباغه های جهنده شروع می شود،تعدادی قورباغه می گرفتیم و توی آن حفره ها نگه می داشتیم گاهی البته آنها بیرون می آمدند و می پریدند توی رخت شوی خانه و روز های رخت شویی جار و جنجال میشد و ما کیف میکردیم.بعدش هم به خاطر این کار حسابی تنبیه می شدیم،ولی با تمام این سخت گیری ها باز هم قورباغه ها را جمع میکردیم. تا اینکه یک روز...نمی خواهم با شرح جز به جز همه چیز حوصله تان را سر ببرم...نمی دانم چطوری شد که یکی از چاق و چله ترین،بزرگ ترین،آبدار ترین قورباغه ها خودش را رساند روی یکی از آن صندلی های چرمی راحتی و بزرگ اتاق هیئت امنا و جلسه ی آن روز بعد از ظهر...ولی حتما خودتان آنجا بودید و بقیه ی اتفاق ها یادتان مانده دیگر؟
حالا که بعد از مدت ها بی طرفانه به گذشته نگاه میکنم میبینم آن تنبیه ها حق مان بود.
نمی دانم چرا دوباره یاد این چیزها افتادم.جز این که بهار است و پیدا شدن سرو کله ی قورباغه ها همیشه اشتیاق قدیمی قورباغه گیری را در من بیدار میکند.تنها چیزی هم که باعث میشود قورباغه جمع نکنم این است که این جا هیچ قانونی نیست که قورباغه جمع کردن را ممنوع کرده باشد.
سه شنبه بعد از مراسم کلیسا
فکر میکنید کتاب مورد علاقه من چه کتابی است؟منظورم همین الان است(برای این که هر سه روز یک بار نظرم عوض میشود)بلندی های ووذرینگ.نویسنده آن امیلی برونته وقتی این رمان را نوشت خیلی جوان بود و از سحن کلیسای هاورث یک قدم هم آن طرف تر نرفته بود.به علاوه در زندگی اش با هیچ مردی آشنا نشده بود.پس چطوری توانست شخصیتی مثل هیت کلیف را خلق کند؟ فکر کنید من هم نمی توانم بنویسم چون خیلی جوانم و از پرورشگاه جان گریر پا بیرون نگذاشته ام اما من در این دنیا همه جور امکانات داشته ام.گاهی وقت ها وحشت میکنم که نکند اصلا استعداد نویسندگی نداشته باشم.اگر من نویسنده ی بزرگی نشوم خیلی از من دلسرد می شوید بابا جون؟در این هوای بهاری که همه چیز واقعا زیبا و سرسبز است و شکوفه داده دلم میخواهد به درس و مشق پشت کنم و به دامن طبیعت فرار کنم.چه قدر دشت و صحرا پر جنب و جوش است!و بهتر است به جای نوشتن رمان ها مثل رمان ها زندگی کنیم.
آی...!!!


نامه های جودی ابوت به بابالنگ دراز
این جیغی بود که سالی و جولیا و آن دانشجوی سال آخری را از توی راهرو به اتاق من کشاند.باعثش هم هزار پایی بود به این شکل(یه هزار پا کشیده با یه عالمه پا)و حتی بدتر از این(من که نمیتونم بکشم عکسا رو خودتون تصور کنین)
وقتی داشتم جمله ی آخر نامه را مینوشتم و فکر میکردم بعدش چه بنویسم،هزارپا تلپی از سقف افتاد کنار من و وقتی خواستم خودم را کنار بکشم،دوتا فنجان را از روی میز انداختم.سالی با پشت برس محکم زد روی هزارپا(که اصلا دیگر رغبت نمیکنم با آن موهایم را شانه کنم) ولی فقط سر جلویی اش از بین رفت و عقب درازش رفت زیر گنجه ی لباس و فرار کرد.ساختمان خوابگاه به خاطر قدیمی بودن دیوارهایش که پوشیده از پیچک است پر از هزارپاست.جانور های وحشتناکی هستند.ترجیح میدهم زیر تختم ببر باشد تا هزارپا.
جمعه5/9 شب
چه هچلی!امروز صبح صدای زنگ را نشنیدم.آن قدر عجله داشتم زود آماده شوم که بند کفشم پاره شد و دکمه ی یقه ام کنده شد و افتاد توی گردنم.سر صبحانه دیر رسیدم و ساعت اول هم که روخوانی داشتیم دیر به کلاس رفتم.ضمنا یادم رفت کاغذ جوهر خشک کن ببرم و خودنویسم جوهر پس داد.در کلاس مثلثات هم سر لگاریتم با استاد کمی جرو بحثم شد،بعد که کتاب را نگاه کردم دیدم حق با او بوده.ناهار گوشت آب پز و نان مربایی داشتیم و من از هردو بدم می آید.مزه ی غذاهای پرورشگاه را می داد.پست فقط برایم صورت حساب آورد(اگرچه باید بگویم غیر از این نامه ای بدستم نمی رسد.خانواده ی من اهل نامه نگاری نیستتد.)امروز بعد از ظهر سرکلاس انگیلسی یک تمرین غیر منتظره داشتیم:شعری به ما دادند معنی کنیم.من نمیدانستم شاعر آن شعر کی بوده و معنی اش چیه.وقتی وارد کلاس شدیم استاد گفت از روی تخته رونویسی کنیم و آن را معنی کنیم.وقتی سطر اول را خواندم فکر کردم معنی اش را فهمیده ام ولی وقتی سطر بعدی را خواندم نظرم عوض شد و دیدم معنی اش را نمی فهمم.
بقیه ی کلاس هم وضع شان همین جوری بود.همگی سه ربع با کاغذهای سفید جلوی مان و مغزهای خالی روی صندلی ها نشسته بودیم.درس خواندن واقعا کار خسته کننده ای است!(راست موگه)
اما دردسر های آن روز به اینجا ختم نشد.اتفاق های بدتر هنوز ادامه داشت.
باران گرفت و ما نتوانستیم گلف بازی کنیم و به جایش به سالن ورزش رفتیم.
دختر بغل دستی ام با یک میل باشگاه محکم کوبید به آرنجم.وقتی به خانه رسیدیم دیدم لباس جدید آبی بهاره ای که سفارش داده بودم توی یک جعبه برایم رسیده اما دامنش آن قدر تنگ بود که نمی توانستم بنشینم.جمعه روز نظافت است،خدمتکار تمام نوشته هایم را به هم ریخته بود.ما را بیست دقیقه بیشتر در کلیسا نگه داشتند تا به یک سخنرانی درباره ی زنان گوش کنیم.بعدش به محض اینکه لم دادم و خواستم با خواندن رمان چهره ی یک زن نفس راحتی بکشم دختری به نام آکرلی که صورتی گوشتالو و عین مرده ها دارد و گاهی خنگ می شود و چون اسمش با الف شروع می شود در کلاس لاتین پهلوی من می نشیند(ای کاش خانم لیپت اسم مرا زابریسکی گذاشته بود)آمد بپرسد که درس روز دوشنبه از صفحه ی 69 شروع می شود یا از صفحه ی70 ،و یک ساعت نشست و همین الان رفت.
تا حالا شنیده بودید یکی این همه پشت سر هم بد بیاورد؟ در زندگی مشکلات بزرگ نیست که به آدم با اراده احتیاج دارد(هرکسی می تواند در یک بحران قد علم کند و با شجاعت با فاجعه ای مصیبت بار رو به رو بشود)بلکه به نظرم در یک روز با خنده به استقبال مشکلات کوچک رفتن واقعا احتیاج به عزم و اراده دارد.
من هم سعی میکنم چنین اراده ای را در خود به وجود بیاورم.میخواهم به خود تلقین کنم که زندگی فقط یک بازی است و من باید تا آن جا که میتوانم ماهرانه و درست بازی کنم.چه در این بازی ببرم و چه ببازم.در هر حال شانه هایم را بالا می اندازم و می خندم.می خواهم همیشه شوخ باشم.باباجون از این به بعد حتی اگر جولیا جوراب ابریشمی بپوشد و یا هزارپا از سقف پایین بیفتد،دیگر هرگز شکایتی از من نخواهید شنید.
ارادتمند همیشگی شما،جودی

فوری جواب دهید.


جناب بابا لنگ دراز
آقای عزیز!نامه ای از خانم لیپت واصل شد.ایشان اظهار امیدواری کرده اند طرز رفتارم بهتر شده و تحصیلاتم پیشرفت کرده باشد.و چون احتمالا من برای تعطیلات تابستان جایی را ندارم اجازه داده اند تا شروع مجدد دانشکده به پرورشگاه برگردم و در مقابل هزینه ی اقامت و خوراکم کار کنم.
من از پرورشگاه جان گریر متنفرم.
ترجیح می دهم بمیرم ولی به آنجا برنگردم.
جروشای بسیار صادق شما


برچسب‌ها: بابا لنگ دراز مهربون, جودی ابوت, جروشا ابوت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 11:13  توسط آزاده  | 

هنوز از دخترها متنفرید؟

بابا لنگ دراز عزیز
این یک نامه ی اضافی در وسط ماه است که مینویسم،برای اینکه خیلی احساس تنهایی میکنم.هوا بدجوری توفانی است.چراغ های محوطه ی دانشکده همه خاموش است ولی من قهوه ی خیلی غلیظی خورده ام و خوابم نمی برد.امشب شام چند نفر مهمان داشتم که عبارت بودند از سالی،جولیا و لئونورا فنتون.شام هم ماهی ساردین،مافین برشته(کیک یزدی خودمونه فقط درشت تره)،سالاد،باسلق و قهوه داشتیم.جولیا گفت خیلی خوش گذشت ولی سالی ماند و کمک کرد بشقاب ها را شستیم.
امشب میتوانستم چند ساعتی لاتین بخوانم ولی شک نباید کرد که من در یاد گرفتن لاتین خیلی خنگم.
میشود خواهش کنم فقط برای مدتی نقش مادربزرگ مرا بازی کنید؟سالی یک مادر بزرگ دارد،جولیا و لئونورا هم هرکدام دوتا دارند و امشب همه اش مادربزرگ هایشان را مقایسه می کردند.هیچ چیز برای من بهتر از داشتن مادربزرگ نیست.برای همین اگر مخالفتی ندارید دیروز که رفته بودم شهر یک کلاه توری تاز دیدم که با روبان بنفش تزئین شده بود برای همین میخواهم برای هشتاد و سومین سال تولدتان آن را به شما هدیه کنم.
اخبار ماهانه
این زنگ ساعت برج کلیسا بود که ساعت 12 را اعلامکرد.فکر کنم بالاخره خوابم می آید.
شب بخیر مادربزرگ جان.از صمیم قلب دوستتان دارم.

جودی



پانزدهم مارس
ب.ل.د عزیز
من دارم طرز نگارش نثر لاتین را یاد میگیرم.من داشتم آن را یاد میگرفتم.من در حال یاد گرفتن آن خواهم بود.من مایل خواهم بود که در حال یادگرفتن آن باشم.امتحان تجدیدی من زنگ هفتم روز سه شنبه است و من میخواهم یا قبول بشوم یا تکه تکه.برای همین نامه بعدی من از جودی درسته و خوش و بی عیب و نقص است یا از تکه پاره هایش.وقتی امتحان تمام شد یک نامه ی درست و حسابی می نویسم ولی امشب شدیدا گرفتار وجه مفعول عنه کامل هستم.

با عجله ی زیاد،دوستدار شما،ج.ا



26 مارس
آقای ب.ل.د اسمیت
آقا!شما هرگز به سوال های من جواب نمیدهید.کم ترین علاقه ای به کارهای من نشان نمیدهید.شاید شما سنگدل ترین عضو هیئت امنای پرورشگاه باشید و علت اینکه تعلیم و تربیت مرا به عهده گرفته اید نه برای این است که من یک ذره هم برای شما اهمیت دارم،بلکه به خاطر انجام وظیفه است.من کوچک ترین چیزی راجع به شما نمیدانم.حتی اسم شما را هم نمیدانم.نامه نوشتن به یک چیز واقعا خسته کننده است.مطمئنم شما نامه های مرا بدون اینکه بخوانید داخل سطل زباله می اندازید.از این روز به بعد من فقط راجع به درسم مینویسم.
امتحان های تجدیدی هندسه و لاتین من هفته ی گذشته برگزار شد.در هر دو قبول شدم و دیگر نگرانی ای ندارم.
ارادتمند واقعی شما،جروشا ابوت




دوم آوریل
بابا لنگ دراز عزیز
من واقعا یک دیو هستم.
لطفا نامه ی مزخرف هفته ی گذشته ی مرا فراموش کنید.شبی که آن را نوشتم خیلی احساس دلتنگی و بدبختی می کردم و گلویم درد میکرد.نمی داتستم که دارم به ورم لوزه و آنفولانزا و خیلی مرض های دیگر مبتلا میشوم.شش روز است که در بهداری بستری هستم و این اولین باری است که که فلم و کاغذ به من داده و اجازه داده اند بلند شوم روی تخت بنشینم.آهر سرپرستار اینجا خیلی امر ونهس میکند.با وجود این در تمام این مدت توی فکر آن نامه بودم و تا شما مرا نبخشید خوب نمیشوم.عکسم را با گلوی بسته کشیده ام.دلتان برایم نمی سوزد؟
غدی زیر تارهای صوتی ام ورم کرده.تمام سال هم من اعضا میخواندم اما در این درس اصلا یک کلمه هم راجع به این غده ها نشنیدم.واقعا تحصیل چه کار بی خودی است!
دیگر نمیتوانم نامه بنویسم.وقتی بلند میشوم و زیاد روی تخت می نشینم شروع میکنم به لرزیدن.باز هم خواهش میکنم برایآن نمک نشناسی و بی ادبی مرا ببخشید.مرا بد بار آورده اند.

دوستدار شما،جودی ابوت



از بهداری،چهارم آوریل
بابا لنگ دراز عزیز
دیشب نزدیک غروب در حالی که در رختخواب نشسته بودم و از پنجره به باران نگاه میکردم و از زندگی در این دانشکده ی بزرگ بدجوری خسته شده بودم،پرستار با جعبه ی سفید درازی پر از زیباترین غنچه گل های صورتی رز که اسم من روی آن نوشته شده بود وارد شد.تازه بهتر از گل ها،کارتی بود که رویش با خط بامزه و حروف ریز کج و سربالا(اما خیلی با کلاس) پیام خیلی مودبانه ای نوشته شده بود.ممنون بابا جون،یک دنیا تشکر.این گلها اوین هدیه ای است که من در عمرم دریافت کرده ام.اگر میخواهید بدانید که من ئاقعا چه قدر بچه ام،باید بگویم که دراز کشیدم و از خوشحالی زیاد زدم زیر گریه.
حالا که مطمئن شدم نامه های مرا میخوانید،نامه هایم را جالب تر مینویسم تا ارزشش را داشته باشد دورشان روبان قرمز ببندید و درگاوصندوق نگه دارید ولی خواهش میکنم آن نامه ی مزخرف را از گاوصندوق دربیاورید و بسوزانید.
اصلا دوست ندارم فکر کنم که شما آن را خوانده اید.
از این که یک دانشجوی سال اولی بیمار،بدعنق و بیچاره را خوشحال کردید ممنونم.لابد شما اعضای خانواده و دوستان مهربان زیادی دارید و نمی توانید حس کنید تنهایی یعنی چه.ولی من خوب میفهمم.
خداحافظ.قول میدهم دیگر این قدر مزخرف نباشم.برای اینکه حالا دیگر میدانم که شما یک انسان واقعی هستید.همینطور قول میدهم شما را با سوال هایم عذاب ندهم.
هنوز از دخترها متنفرید؟
ارادتمند همیشگی شما،جودی


برچسب‌ها: جودی, بابا لنگ دراز
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 11:10  توسط آزاده  | 

اسم دوران دختری مادرم چه بود


شب
بابا لنگ دراز عزیز
باید بودید و میدید چه جوری همه ی دانشکده دارند درس میخوانند.همه انگار فراموش کرده ایم که اصلا تعطیلاتی داشته ایم.در چهار روز گذشته من پنجاه و هفت فعل بی قاعده را در مغزم فرو کرده ام،فقط خداکند تا موقع امتحان ها توی مغزم بماند.بعضی از دخترها بعد از امتحان کتاب های درسی خود را می فروشند ولی من میخواهم کتاب هایم را نگه دارم و بعد از اینکه فارق التحصیل شدم همه ی سوادم را در یک ردیف قفسه ی کتابخانه ام بچینم تا وقتی لازم شد چیزی را مفصل تر بدانم فوری به آنها مراجعه کنم.اینطوری آدم راحت تر و دقیق تر معلوماتش را حفظ میکند تا اینکه بخواهد به ذهنش بسپرد.
جولیا پندلتون برای سرزدن به من به اتاقم آمد و یک ساعت تمام ماند.صحبت را از خانواده شروع کرد و من هر چه کردم نتوانستم حرفش را قطع کنم.میخواست بداند اسم دوران دختری مادرم چه بود.تو را خدا تا حالا دیدید یک نفر همچین سوال بی جایی از یک بچه ی سر راهی پرورشگاه بکند؟آن قدر شهامت نداشتم که بگویم نمیدانم.برای همین با بدبختی اولین اسمی را که به ذهنم آمد گفتم و این اسم مونتگومری بود.آن وقت جولیا می خواست بداند که من از مونتگومری های ماساچوستم یا مونتگومری های ویرجینیا؟
مادر جولیا از راترفوردهاست.خانواده اش با کشتی آمده اند آمریکا و با هانری هشتم قرابت سببی داشتند.از طرف پدری هم نسبت شانبه قبل تر از حضرت آدم میرسد.خلاصه سربلند ترین شاخه های شجر نامه ی خانواده ی او به میمونی از عالی ترین نژادها میرسد که موی بسیار لطیف و دم بسیار درازی دارد.
من میخواستم امشب نامه ی شاد و خوب و مفرحی برای تان بنویسم ولی خیلی خواب آلود و نگرانم.سال اولی ها بخت خوشی ندارند.
دوستدار شما جودی ابوت،که در حال امتحان دادن است
یک شنبه
بابا لنگ دراز عزیز
خبر خیلی بد بد بد بدی برای تان دارم ولی نامه را با آن شروع نمیکنم.بهتر است اول کمی روحیه تان را عوض کنم.جروشا ابوت نویسندگی را شروع کرده است.شعر او با عنوان از بالای برج من در ماه فوریه در صفحه اول مجله ی ماهانه ی دانشکده چاپ می شود و این برای یک دانشجوی سال اول افتخار بزرگی است.دیشب وقتی از کلیسا خارج میشدیم استاد زبان انگیلسی مرا نگه داشت و گفت که غیر از سطر ششم شعر جذابی است.برای همین من یک نسخه از آن را برای شما میفرستم که اگر دوست داشتید بخوانید.
بگذارید ببینم میتوانم چیز جالب دیگری پیداکنم،آهان،آره!من دارم اسکیت یاد میگیرم و میتوانم تقریبا خودم تنهایی به نرمی رو بخ سر بخورم.بعدش هم یاد گرفته ام که چطور از سقف سالن ورزش از طناب سر بخورم پایین.یا میتوانم از روی مانع20/1 متری بپرم و امیدوارمبه زودی رکوردم را به یک و نیم متر برسانم.
امروز صبح اسقف الاباما موعظه ای کرد که آدم را می برد توی فکر.گفت:در مورد دیگران همان قضاوتی را نکن که نمیخواهی دیگران در باره ات بکنند.(همون حدیث امام علی هرچه را خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند!!)منظورش لزوم چشم پوشی از عیب دیگران بود و اینکه نباید با فضاوت بی رحمانه درباره دیگران توی ذوق شان زد.کاش خودتان هم حرف هایش را میشنیدید.
امروز آفتابی ترین و خیره کننده ترین بعد از ظهر یک روز زمستانی است،قندیل های یخ آویزان از درخت های صنوبر چکه چکه آب میشوند.تمام دنیا زیر بار سنگین برف خم شده است ولی من دام زیر بار غم خم میشوم.
حالا دیگر وقتش است که آن خبر را بدهم-شجاع باش جودی!هر جوری شده باید بگویی-مطمئن باشم که سرحال هستید؟من در درس های ریاضیات و نثر لاتین مردود شدم و دارم آنها را میخوانم تا ماه بعد دوباره امتحان بدهم.متاسفم از این که دلسرد شدید وگرنه اصلا این موضوع برای من مهم نیست چون من خیلی چیزها یاد گرفته ام که حتی جزو درس ها نبوده.من هفده رمان و کلی شعر خوانده ام،رمان هایی که خواندشان واجب است مثل بازار خودنمایی،ریچارد فورل،آلیس در سرزمین عجایب.هم چینین جستار های امرسون،زندگی اسکات نوشته لاکهارت،جلد اول امپراطوری رم نوشته ی گیبون،و نصف کتاب زندگی بن ونوتو چلینی.به نظرتان آدم جالبی نبوده؟چلینی عادت داشته قبل از صبحانه گشتی بزند و همینطوری یکی را بکشد.
میبینید بابا جون،اگر من تنها به درس لاتین میچسبیدم الان این قدر باسواد نبودم.اگر قول بدهم که دیگر در درسی رد نشوم آیا این بار مرا می بخشید؟
شرمنده ی شما،جودی

نامه های جودی ابوت به بابالنگ دراز



برچسب‌ها: جولیا پندلتون, راترفورد, هانری هشتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 11:9  توسط آزاده  | 

باید بین شما و خانم لیپت فقط یکی را انتخاب کنم


نامه های جودی ابوت به بابالنگ دراز


یکشنبه
تعطیلات کریسمس هفته آینده شروع میشود و چمدان ها بسته شده.آن قدر چمدان در راهرو چیده اند که به زور میشود از لای شان رد شد. آن قدر همه هیجان زده اند که درس فراموش شده.یک دختر دیگر سال اولی اهل تگزاس هم به جز من تعطیلات را در دانشکده می ماند و ما باهم قرار گذاشته ایم به پیاده روی های طولانی برویم و اگر یخی باقی مانده باشد اسکیت بازی یاد بگیریم.بعدش هم قرار است یک عالم کتاب بخوانیم.
خداحافظ بابا جون.خدا کند شما هم مثل من شاد باشید.
دوستدار همیشگی شما،جودی
بعدالتحریر:یادتان نرود به سوال من جواب بدهید.اگر نمیخواهید به خودتان زحمت بدهید و چیزی بنویسید به منشی تان دستور بدهید که یک تلگراف به من بزند.میتواند فقط بنویسد:
سر آقای اسمیت تاس است.
یا
سرآقای اسمیت تاس نیست.
یا
موهای آقای اسمیت سفید است.
ضمنا میتوانید 25 سنت پول تلگراف رااز پول ماهانه ی من کم کنید.
خداحافظ تا ژانویه،کریسمس تان هم مبارک!
اواخر تعطیلات کریسمس(تاریخ صحیح را نمیدانم)
بابا لنگ دراز عزیز!
دارد برف میبارد.شما کجا هستید؟دنیایی که من از پنجره ی ساختمان برج مان میبینم پوشیده از برف است و ازآسمان دانه های برف به اندازه ی پف فیل می آید.عصر است.آفتاب تازه دارد با رنگ زرد و سردش پشت تپه های سردتر و بنفش غروب میکند.من روی درگاه پنجره اتاقم نشسته ام و از آخرین روشنی روز استفاده میکنم تا برای شما نامه بنویسم.
پنج سکه ی طلای تان مرا غافلگیر کرد.من عادت نکرده ام از کسی هدیه ی کریسمس بگیرم.شما تا حالا خیلی چیزها به من داده اید! در واقع هرچه دارم از شماست.احساس میکنم لیاقت هدیه های بیشتری را ندارم،با این حال خوشحال شدم.میخواهید بدانید با پولم چه خریدم؟
1.یک ساعت مچی نقره که توی جعبه چرمی بود تا به مچم ببندم و به موقع سرکلاس بروم.
2.یک جلد از اشعار ماتیو آرنولد.
3.یک کیسه آب گرم.
4.یک پتوی گرم مسافرتی(اتاقم سرد است)
5. 500 برگ کاغذ کاهی برای چرک نویس(میخواهم به زودی کار نویسندگی را شروع کنم.)
6.یک جلد فرهنگ مترادف ها(برای زیاد کردن گنجینه واژگان نویسنده)
7.(آخری را خیلی دوست ندارم بگویم ولی میگویم)یک جفت جوراب ابریشمی.
اگر میخواهید علتش را بدانید باید بگویم یک چیز پیش پاافتاده باعث شد من جوراب ابریشمی بخرم.جولیا پندلتون شب ها به اتاق من می آید که باهم هندسه بخوانیم.روی کاناپه می نشیند و جوراب ابریشمی پایش میکند و پاهایش را روی هم می اندازد.اما صبر کنید!به محض اینکه جولیا از تعطیلات برگردد جوراب های ابریشمی ام را می پوشم و به اتاقش می روم و روی کاناپه اش مینشینم.می بینید بابا جون چه موجود بدبختی هستم؟ولی حداقل صاف و ساده ام.شما هم لابد سابقه ی مرا در پرورشگاه می دانید که آدم بی عیب و نقصی نیستم،نه؟
خلاصه(معلم انگلیسی مان سرکلاس هربار جمله اش را با این کلمه شروع میکند)که از این هفت هدیه بسیار ممنونم.من دارم وانمود میکنم که این ها از طرف خانواده ام در یک جعبه پستی از کالیفرنیا برایم رسیده.ساعت را پدرم،پتوی سفری را مادرم،کیسه آب گرم را مادربزرگ-که همیشه نگران است مبادا در این هوا سرما بخورم-و کاغذهای کاهی را برادر کوچکم هاری فرستاده.خواهرم ایزابل هم جوراب های ابریشمی،خاله سوزان هم اشعار ماتیو آرنولدو عمو هاری (که اسمش را روی برادر کوچکم گذاشته اند)هم فرهنگ لغات را فرستاده است.البته او میخواست شکلات بفرستد اما من اصرار کردم به جایش این فرهنگ مترادف ها را بفرستد.
شماکه مخالف نیستید نقش همه ی خانواده مرا یکجا بازی کنید،هستید؟
حالا میخواهید از تعطیلاتم برایتان بگویم یا فقط به تحصیلات و این جور چیزهای من علاقه دارید؟
اسم دختر تگزاسی لئونورا فنتون است(تقریبا به همان مضحکی اسم جروشا ابوت است،نه؟)من دوستش دارم ولی نه به اندازه سالی مک براید.من هیچکس را به اندازه سالی دوست ندارم،البته غیر از شما.من باید همیشه شما را بیش از همه دوست داشته باشم،چون شما یک نفره جای همه خانواده من هستید.من و لئونورا و دو دختر سال دومی هر روز که هوا خوب بود دامن و ژاکت بافتنی می پوشیدیم و کلاه سرمان میگذاشتیم و چوب به دست سرتاسر این حوالی و دهکده را قدم زنان میگشتیم.یک دفعه هم چهار مایل رفتیم تا شهر و به رستورانی که دخترهای دانشکده غذا میخورند رفتیم،و لابستر کباب شده(35 سنت)و دسر کیک با آرد گندم سیاه و شیره ی افرا(15 سنت)خوردیم. مقوی و ارزان.
خیلی چسبید!مخصوصا به من،چون زمین تا آسمان با غذاهای پرورشگاه فرق داشت.هروقت که از محوطه ی داشنکده بیرون میروم احساس میکنم محکوم فراری هستم.یک دفعه بدون اینکه متوجه شوم شروع کردم برای دیگران احساساستم را بیان کردن.ولی گربه هنوز از کیسه درنیامده بود که دمش را گرفتم و دوباره برش گرداندم توی کیسه.خیلی برایم مشکل است چیزهایی را که توی دلم است به کسی نگویم.من ذاتا اهل درد دلم و اگر شما را نداشتم تا حرف هایم را باهاش درمیان بگذارم دق میکردم.
جمعه قبل در ساختمان فرگوسن هال جشن شیرینی پزان داشتیم.همه مان روی هم رفته از دختران سال اول و دوم گرفته تا سال سوم و چهارم،بیست و دو نفر بودیم.
آشپزخانه ی آنجا بزرگ است و ظروف مسی و قابلمه و کتری،ردیف روی دیوار سنگی آویزان است.در ساختمان فرگوسن هال 400 دختر زندگی میکنند.سرآشپز آن جا که کلاه و پیش بند سفید داشت بیست و دو دست پیش بند و کلاه نمیدانم از کجا،برای ما آورد و ما آنها را پوشیدیم و شدیم عین آشپزها.
گرچه من شیرینی بهتر از آن هم دیده ام ولی خیلی خوش گذشت.وقتی بالاخره کار تمام شد و سرتا پایمان و در و دستگیره همه چسب چسبو شد،آن وقت با همان کلاه و پیشبند آشپزی صفی تشکیل دادیم و درحالی که هرکدام قاشق یا چنگال بزرگ یا ماهیتابه به دست داشتیم در راهروهای خالی به طرف سالن اداری که تعدادی از استادها شب آرامی را در آن می گذراندند رژه رفتیم.بعد درحالی که سرودهای دانشکده را برایشان میخواندیم شیرینی به آنها تعارف کردیم.آنها هم مودبانه ولی با شک و تردید برمیداشتند.
خب میبینید بابا جون چه قدر من دارم در تحصیل پیشرفت میکنم؟
فکر نمیکنید باید به جای نویسنده نقاش بشوم؟
دو روز دیگر تعطیلات تمام میشود و من از اینکه دخترها را میبینم خوشحالم.برجی که در آن هستم کمی سوت و کور است.وقتی در ساختمانی که برای 400 نفر ساخته شده 9 نفر زندگی کنند معلوم است که جا برای آن 9 نفر کمی گل و گشاد است.
نامه یازده صفحه شد.بیچاره بابا،حتما خیلی خسته شدید!اولش میخواستم فقط یک یادداشت تشکر آمیز مختصر بنویسم ولی وقتی شروع کردم انگار دیگر قلمم خودش پیش رفت.
خداحافظ.از اینکه به یاد من هستید ممنونم.من باید خیلی خوشحال باشم ولی ابر کوچک و ترسناکی افق را تیره کرده است:امتحان های فوریه در راه است.
فدای شما،جودی
بعدالتحریر:شاید صحیح نباشد که من بنویسم فدای شما.اگر اینجوری است معذرت میخواهم.ولی آخر من باید یک نفر را دوست داشته باشم و باید بین شما و خانم لیپت فقط یکی را انتخاب کنم،برای همین بابا جون عزیزم می بینید که باید تحمل کنید،چون من نمیتوانم خانم لیپت را دوست داشته باشم.



برچسب‌ها: خانم لیپت, باب لنگ دراز عزیز
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 10:54  توسط آزاده  | 

من كالج رو دوست دارم و تو رو هم دوست دارم

اول اكتبر ؛



بابا لنگ دراز عزیز :


من كالج رو دوست دارم و تو رو هم دوست دارم به خاطر اینكه منو اینجا فرستادی. خیلی خیلی خوشحالم ، اونقدر هیجان زده ام كه به سختی خوابم میبره . نمی تونی درك كنی چقدر اینجا با " گریر هوم" تفاوت داره . هیچوقت فكر نمی كردم یه توی دنیا یه همچین جایی وجود داشته باشه .متاسفم برای هر كی كه دختر نیست و نمی تونه اینجا بیاد. مطمئنم كالجی كه تو وقتی پسر جوونی بودی و توش درس خوندی اینقدر زیبا نبوده .


اتاق من بالای یه برج هس كه قبل از اینكه درمانگاه جدید رو بسازن مركز درمانی بیماریهای مسری بود .سه تا دختر دیگه هم توی همین طبقه هستن . یه سال آخری كه عینك می زنه و همیشه از ما میخواد كه كمی ساكت باشیم. و دو سال اولی كه اسمهاشون "سالی مك براید" و "جولیا رالدج پندلتون" هست. "سالی" موهای قرمز و بینی سربالا داره و كمی مهربونه ."جولیا" از یه خونواده درجه یك توی نیویوركه و تا حالا به من توجهی نكرده . اون دو تا اتاقشون یكیه ، اما من و سال آخریه هر كدوم اتاق مستقلی داریم. اصولا سال اول ها نمی تونن اتاق مستقل داشته باشن، اما من بدون اینكه بخوام دارم. شاید مسئول ثبت نام فكر كرده كه درست نباشه كه یه دختر با اصول تربیت شده با یه دختر سر راهی یه اتاق باشن. می بینی چه مزیت هایی داره !


اتاق من توی ضلع شمال غربی هس كه دو پنجره با یه چشم انداز داره .بعد از هیجده سال زندگی توی خانه بی سرپرستان با بیست و دو هم اتاقی خیلی آرامش بخشه كه تنها باشی . این اولین فرصت برای آشنا شدن با "جروشا ابوت"ـه . فكر كنم داره ازش خوشم میاد. تو چی فكر می كنی؟
سه شنبه
دارند تیم بسکتبال سال اول را راه می اندازند شاید من هم انتخاب شوم.من ریزه میزه ام ولی در عوض خیلی تند و تیز و قوی و محکم هستم و وقتی دیگران بالا میپرند من از زیر پاهایشان میروم و توپ را می قاپم!
عصرها تمرین در زمین ورزش که اطرافش را درخت های زرد و قرمز گرفته و بوی برگ هایی که میسوزد همه جارا برداشته و صدای خنده و داد فریاد بچه ها می آید،خیلی کیف دارد.اینها خوشبخت ترین دخترهایی هستند که من تا حالا دیده ام و من از همه ی آنها خوشبخت ترم.
میخواستم نامه ای طولانی بنویسم و همه چیزهایی که دارم یاد میگیرم به شما بگویم(خانم لیپت میگفت شما میل دارید بدانید)ولی زنگ را زدند و تا ده دقیقه دیگر من باید لباس ورزش بپوشم و در زمین باشم.دعا نمیکنید من در تیم بسکتبال انتخاب شوم؟
ارادتمند همیشگی شما،جروشا ابوت
بعد التحریر(ساعت 9 شب):الان سال مک براید سرش را کرد توی اتاق من و گفت:آنقدر دلم برای خانه مان تنگ شده که دارم دق میکنم.تو چطور؟

لبخندی زدم و گفتم من نه.فکر کنم بتوانم تحمل کنم.دلتنگی برای خانه از آن بیماری هایی است که حداقل من در برابر آن مصونیت دارم!چون تا حالا نشنیده ام کسی دلش برای پرورشگاه تنگ بشود.شما چطور،شنیده اید؟



برچسب‌ها: بابا لنگ دراز مهربون, جودی ابوت, جروشا ابوت
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 13:1  توسط آزاده  | 

مطالب قدیمی‌تر